رییس
|
||
کی می دونه حالت تهوع به علاوه ی سردرد به علاوه ی ساعت سه و چهل دیقه ی نصفه شب به علاوه ی وحشت و نگرانی به علاوه ی غربت به علاوه ی به یاد آوردن چهره ی شکسته ی آروم پدر به علاوه ی صدای گریه آلود مادر, چه معجون عجیب غریبی می شه....
لا حول و لا قوة الا باالله....
هنوز تو شوک ام.
بمیرم برات فدات.....
یا حضرت زینب.....
حجت الاسلام پناهیان:
"این که ما از امریکا قویتر هستیم را چند درصد مردم ما میفهمند؟ و این اشتباه ماست، در این تصور غلط که «کسی تصور کند که ما از امریکا قویتر نیستیم»، کمی در این موضوع بیایمانی به چشم میخورد، نادانی در معارف دینی به چشم میخورد. اقتضاء کمترین نگاه عارفانه به حیات اجتماعی یک جامعه ی مسلمان این است که این جامعه خود را دارای قویترین قدرت بداند. آیههای قرآن مگر در این جهت نیستند؟ خیلی روشن. هر یک نفر شما باید مقابل ده نفر آنها بایستید.(انفال/65) خداوند متعال رقم میدهد، عدد میدهد. بعد در روایت میفرماید در زمان ظهور هر یک نفر اینها مقابل چهل مرد قوی هستند. چرا این ها گفته میشود؟ اسلام این اثر را دارد، و ما هم همان اسلام را داریم، پس چرا نمیفهمیم که قوی هستیم؟ این یک نقص فرهنگی است".......
والله و بالله و تالله که فهمیدم که مملکت اسلامی چه نعمتی_... که اگر داری توش زنده گی می کنی روزی دو رکعت نماز شکر بخون.
این روزها دست های م را می سوزانم. شب ها خواب ندارم و تازه گی هم روزها. دلمه ی فلفل درست می کنم عین خود آذری ها. ناخن های م را لاک قرمز می زنم. نجلا را دوست دارم. آن مرد عراقی مغازه ی نیرایست را هم دوست دارم. تمام شیعه های غیر ایرانی را دوست دارم. ایرانی ها توی مسجد حسین حسین می کنند , متفکرانه و متمدنانه و متجددانه و فلانانه به همه چیز گیر می دهند و بعد هم در سواحل هاوایی فلان.
عجیب شده ام. با همه چیز فاصله دارم. صبح ها زنگ می زنم به بابا. الو که بگوید قطع می کنم. حوصله ندارم حرف بزنم. حوصله ندارم که وقتی بابا حرف می زند از این همه دوری تمام سلول های بدن م به تکاپو بیفتند.حوصله ی غم ندارم. فقط می خواهم که شنیده باشم ش. غم دوری بابا هرروز روی صورت م سیلی می زند. خدا نکند قبل از غروب خواب بروم. خدا نکند اگر بیدار شوم خانه تاریک باشد و تنها باشم. آدم خوش حالی نیستم. اما از وقتی که دور شده ام از وقتی که از مامان و بابا و مامانی دور شده ام و از وقتی سر و کارم با این عوضی ها افتاده که از راه دور هم بی نصیب نمی گذارند عجیب به زنده گی بعد از مرگ امیدوارم. جز مسجد جایی برای رفتن ندارم. حوصله ی خارجی ها را که اصلن ندارم. دغدغه شان از جنیفر لوپز و کیم کاردشیان و مک دونالدز و این جعبه های شش تایی مشروب فراتر نمی رود. حداقل امریکایی ها این طورند. با محبوبه خانم که برای دیدن خانه ها رفته بودیم یک سر هم رفتیم دانش گاه. هیچ چیز برای م جالب نبود. ایرانی های بدبخت بر می دارند عکس کاناپه های کتاب خانه ی این وری ها را می گذارند توی فیس بوک و فکر می کنند چون توی کتاب خانه کاناپه هست و قهوه پس این ها خیلی متمدند. یک وجب خاک حوزه ی فاطمی را با این جا عوض نمی کنم. هنوز نمی فهمم من توی این امریکای خراب شده چه می کنم. وسط آدم های لخت و پتی دانش گاه که انگار مهمانی آمده اند یاد حوزه می کنم. دل م می گیرد. از این همه تعریف و تمجید در عجب ام. چه قدر حوزه را دوست داشتم. چه نعمتی بود جایی که حرفی از بازیگر و بوی فرند و سکس و مدل مو نبود. وسط این لخت و اورهای دانش گاه یاد آن دختری افتادم توی حوزه که چه سر و وضع ساده ای داشت. چه قدر لاغر بود. از آن چهره ها که زیادند و در خاطر به راحتی نمی ماند. آمد بالای سن گفت فوق سینما می خوانم دانش گاه هنر. چه قدر زیبا حرف زد. انگار دنیا توی مشت ش بود. چه قدر عمیق بود فاطمی و امریکا هیچ چیزی درچنته ندارد. توی عبدالله زاده , کوچه ی زیبا که بودیم یکی از این معلم های تثبیت می گفت بعد از مرگ روح هر کس جایی پرسه می زند که آن جا را خیلی دوست داشته. خودش می گفت دوست دارد روح ش بیاید موسسه. الان یادش افتادم. از آمریکا متنفرم. فقط کمیل پنج شنبه ها را دوست دارم با نماز جماعت قبل ش. توی چادر آرام می گیرم. گل های صورتی کنار ظرف شویی خشکیده اند. از سنگ های کف آش پزخانه بیزارم. پلو آب کش کردن برای م مثل آب خوردن شده. بیرون پنجره چند تا بچه ی سیاه بازی می کنند. از همه دورم. از بابا. از مامان. از این بچه های سیاه. از محمد. با یاد مریم سادات گرم می شوم. چشم های م را می بندم فکر می کنم خانه ی مریم سادات این هام توی مشهد. نزدیک حرم. خانه حیاط دارد. از این چراغ ها که روی ش غذا می پزند و نفتی است دارند. خاله های ش هم هستند. سرم را می گذارم روی پای مریم سادات. چون خوابم به هم تذکر می دهند که آرام صحبت کنند. مریم سادات با موهای م بازی می کند و من خواب می روم و خواب شیرین و بیدار شدن و بوی چراغ نفتی و حرم و اطراف حرم و گم نامی و گرما. از محمد دورم. نمی گذارم به دنیای من مربوط شود. من باید تنها باشم. این یک قانون است. کاش صدای قرآن خواندن بابا را می شنیدم باز. از فرودگاه امام بیزارم. از هواپیما. از مهمان دار خارجکی. از خودم.از فرودگاه نیویورک حال م به هم می خورد. از روز اولی که رسیدیم و ماه رمضان بود..از هفته ی اولی که آمدیم چیزی یادم نیست. حتا از محمد بدم می آمد. از همه چیز. از آن روزها متنفرم. گیج بودم. منگ بودم. جمعه توی یونیتی سنتر برای شان حرف زدم. بدشان نیامد. خسته ام. مامن می خواهم. روز اولی که رسیدیم عراق. کاظمین. بازار کاظمین. می خواهم که توی بیابان های عراق گم و گور شوم. توی خرابه های نجف. کاش محمد می فهمید من مال این جا نیستم. کاش دیگر کسی مرا نشناسد جز بابا. جز مامان. جز مامانی. کاش هیچ کس مرا نشناسد. به مرگ مشتاق ام. به مرگ عجیب اشتیاق دارم.کاش پیش از این مرده بودم و از یادها رفته بودم.
«محمدتقی! می شنوی آقاجون؟
می شنوی عزیز؟
می شنوی؟
در آستانهی بهشت، دم در بهشت، بین دنیا و بهشت قرار داری شما؛
خوشا به حال ت...»
________________
این را ببینید.....
طاقتی که طاق شد.....
از این قاره ی لعنتی بیزارم....
در این شهر خبری از عزای شما نیست خانم...
من هم غریبام...
و غربت را میشناسم...
و دلم....
فردا میخواهم توی هر اتاق ،کنار همین ماهی مانده از هفت سین ، کنار آن گلدانی که گلهای صورتی دارد ، کنار عکس ماه برای غربتتان شمع روشن کنم....
کاش میشد من هم باشم در اقامهی عزایتان....
-------------
فاطمیه... بیت رهبری... خیابان فلسطین.... طیبه.... همه چیز تمام شد.