رییس
|
||
نجله رو دوست دارم... با اون لهجهی عربی و "یعنی مثلا‘‘ " گفتنآی غلیظ وسط انگلیسی حرف زدنش یاد تو میافتم...
خدایا آدمآی بینامونشونتو عشق است... "عشق است" یعنی مثلا" دیدن این آدمآ منو میبره تو یکی از اتاقآی دنج جارالشفیع میخوابونه و شروع میکنه رو موهام دست کشیدن...
لهجهی محزون عربی تو منو پرت میکنه انتهای ی کوهستان که کوهآی بلندی داره و هیشکی اونجا نیست... یعنی مثلا" تنهای تنها.....
تنهایی با گوشت و خونم عجین شده انگار...
خدایا منو برای خودت قرار بده...
هر شب خواب میبینم... خوابآی طولانی... خواب دشتآی بزرگ لاله... ببین ینی الان که اینجا شیش و نیم صبح_ بابای من باید دادگاه باش_.. یا مثلا" خوابید_ تو اتاق.. نفسم سخن بالا میآد.. یا راحم الطفل الصغیر...
نسبت به جایی که زندهگی میکنم هیچ حسی ندارم... تنها دلخوشیم شده این شاهیآ که روز به روز دارن تو اون اتاق وسطی قد میکشن...
این عکس رو که میبینم یاد نشانههای شیعه از زبان امام محمدباقر(ع) میافتم... لطیف... بیسروصدا و با صلابت.... و مظلوم....

__________
.........
از تختی که روش خواب م نمی بر_ وحشت دارم.
یک سری آرزوهاشون تو عکس انداختن با مدونا خلاصه میش_....
.
.
کجایند مردان بیادعا.... لا یریدون علوا" فی الارض.... صدای کف زدنهایشان نگذاشت گریهی کودک چهار سالهات به گوش برسد...